Sunday, October 27, 2002

گل آقا تعطیل شد!
به همین سادگي! ه�ته نامه اي که 12 سال پنجشنبه هاي ایرانیهاي خسته را پر میکرد! تعطیلش نکردن ولي تعطیلش کردن!! آقاي صابري گ�ته بنا به میل شخصي! اما چه دلیلي جز �شار ارگانهاي غیررسمي میتونه منجر به این تصمیم شخصي بشه؟!
برخي از خبرها �شار اقتصادي را دلیل تعطیلي میدونن! درسته که وضعیت اقتصادي نشریه زیاد خوب نبود، اما بهتر از سالهاي گذشته اش بود. تازگیها شروع به چاپ آگهي کرده بود.
آقاي صابري با تک تک مسئولین مملکت دوستي قدیمي داره، حتي با شخص رئیس جمهور. او چپ و راست حالیش نمیشد! از همه انتقاد میکرد و همینش شیرین بود!
در آخرین مهماني نشریه گل آقا (�کر کنم ا�طاري بود) از لاریجانیها و نبوي گر�ته تا معاون رئیس جمهور و آرمین و ... شرکت داشتن! شاید تنها جاییکه نیروهاي ا�راطي چپ و راست حاضر بودن با هم برن، د�تر گل آقا بود.
هر جاي دنیا هستید همین الان به سایت گل آقا برید و نظر خودتون را بهشون میل بزنید.
آدرس پست الکترونیکیشون هم اینه: Weekly@golagha.net


اگر گروگانگیري روسیه در ایران ات�اق مي ا�تاد:
روز اول:
- رئیس کمیسیون مشورت خاص در زمینه گروگانگیري با گرایش زمین لرزه: گروگانگیران شناسائي شدند!
روز دوم:
- سخنگوي وزارت خارجه: ما از انتخابات بحرین استقبال میکنیم!!
روز سوم:
- نماینده هلال احمر در زمینهء گروگانگیري: گروگانگیرها، ببخشید گروگانها، در وضعیت خوبي نیستند!
روز چهارم:
- کیهان: دوتن از نیروهاي ملي مذهبي در میان گروگانگیرها شناسائي شدند!
همان روز چهارم:
- روزنامه چپي (چون وجود نداره اسم نمیبریم!): �قط دشمنان مردم سالاري با گروگانها چنین برخوردهایي میکنند!
روز پنجم:
- روزنامه بیطر� اطلاعات: روستاي غازان از توابع زابل به شبکه مخابراتي کشور متصل شد!
روز ششم:
- رئیس جمهور خواهان اختیارات بیشتر میشود!
روز ه�تم:
- وزیر امور خارجه: ما از کشورهاي دنیا میخواهیم اینقدر به گروگانگیري در کشور ما نگاه نکنن! به اونا چه!
روز هشتم:
- گروگانگیران: جون مادرتون یکي بیاد اینا رو از ما بگیره! ما اصلا چیزي نخواستیم! این بنده خداها حالشون خیلي بده!
روز نهم:
- �رماندهء نیروهاي ویژهء مبارزه با گروگانگیران گ�ت: حالا که گروگانگیران کوتاه اومدن براي اینکه درس عبرتي باشه، ما درهاي سالن را به روشون ق�ل کردیم!
همان روز نهم:
- گروگانها و گروگانگیرها دارند التماس میکنن که بیان بیرون!
روز دهم:
- خبرگزاریها: کلیهء گروگانها و گروگانگیران از بي غذایي م�ردن!
روز یازدهم:
- نشریات: به پاس تقدیر از زحمات مسئولان، سازمان "تقدیر از زحمات مسئولین در مبارزه با گروگانگیري" تشکیل شد!
روز دوازدهم:
- همه از هم تقدیر و تشکر میکنن!


Saturday, October 26, 2002

داشتم تصاویر و اخبار مربوط به گروگانگیري مسکو را میخوندم که یک مجموعه تصاویر دیگه جلو چشمم ظاهر شد!
تصویر کودکان مسلمان بوسنیایي که انگشتان دوم و چهارم دستشان توسط صربها بریده شده بود تا دستشان نمایش دهنده نماد صربها باشه!
تصویر کودک مسلمان �لسطیني که در آغوش پدرش با گلوله درگذشت!
تصویر جنین متولد نشده اي که از شکم پاره شدهء مادر مسلمانش به بیرون ا�تاده بود!
تصویر دختر مسلمان لبناني که ازبین بردن چند اسرائیلي و همچنین نابودي خود را به عروسي ه�ته آینده خودش ترجیح داد!
و هزاران هزار تصویر از خون و خون و خون! هزاران تصویر از مرگ و مرگ و مرگ! هزاران تصویر از بمب و بمب و بمب! هزاران تصویر از جنگ و جنگ و جنگ!
و این مسلمانان صر�ا بخاطر اینکه همدین با یک عده مزدور و آدمکش هستند باید تقاص پس دهند!
و غرب! غربي که با یک دنیا تکنولوژي اینچنین بي رحمانه کمر به نابودي مردم بي گناه بسته است!
اگر پوتین، بوش، بلر و سایر قدرتمندان کمي مي اندیشیدند مطمئنا پاسخ این سوال را مي یا�تند:
" چگونه ممکن است که یک ن�ر به مقطعي برسد که حاضر به از بین بردن خود و دیگران باشد؟ "
من اسلام پرست نیستم! بسیاري از ت�کرات ا�راطي را هم رد میکنم! اما ت�اوتي میان ازبین ر�تن زن �لسطیني در موشک باران و بانوي امریکایي در 11 سپتامبر نمیبینم!



خانمهاي محترم! اگر خواستید پسري هیچ وقت �راموشتون نکنه، این عطر را براش بخرید:


BURBERRY TOUCH, for men


بحث �مینیست و حرکتهاي آزادیخواهانهء زنان این روزها خیلي داغه، مخصوصا تو وبلاگها.
من خودم نهضت �مینیست را تا انقلاب دومشون قبول دارم! اینها سه تا حرکت مهم تا امروز انجام دادن که هر سه حرکت از نظر عظمت و ایجاد جنجال دست کمي از یک انقلاب نداشت!

حرکت اول در اوج ذلت و بدبختي زنان شکل گر�ت. در آن هنگام عده اي بر اساس نظریه اي چنین گ�تند: زنان که نیمي از خلقت پروردگار هستند نباید چنین مورد بي احترامي و خ�ت قرار گیرند و خواهان حق زندگي مناسب براي آنان هستیم!
این یعني چی؟ یعني اینکه آقایون! این ر�تاري که امروز با خانمها صورت میگیره، درست نیست. با ید کمي حق براي آنان قائل شد.
این حرکت اول با جنجال بسیار زیادي روبرو شد و شاید همین جنجال، نظریه پردازان را به هد� مطلوب رساند و زنان دنیا از آن وضع �جیع نجات یا�تند.

حرکت دوم با قدرت و همچنین با طر�داران بیشتري مطرح شد: دلیلي وجود ندارد که زنان حقي کمتر از مردان داشته باشند، تمام کارهاي مردان را زنان نیز میتوانند انجام دهند!
یعني چی: یعني اینکه یک کمي به ما حق دادین، دستتون درد نکنه! ولي ما بیشتر از اینها حق داریم! باید با مردان مساوي باشیم!
این حرکت هم پس از مدتي نتایج مطلوب خودش را گر�ت و خانمها به حق مساوي با مردان دست یا�تند!
تا این مرحله بسیاري از مردم جهان از این نهضت حمایت مي کردند، بنظر من هم تا اینجا کاملا منطقي و درست برخورد شد.

اما حرکت سوم؛ در این مقطع که از اوایل دههء 90 آغاز شد طر�داران حقوق زنان چنین بیان کردند: زن و مرد در خلقت ت�اوت دارند (درست برعکس حر� حرکت دومشان) پس دلیلي وجود ندارد که در حقوق برابر باشند! براي زنان بواسطهء خلقتشان حقي �راتر از مردان باید درنظر گر�ت!
و از اینجا بود که این حرکت به اوج جنجال رسید و این جنجال برعکس دوره هاي قبل از سوي طر�داران نهضت نبود بلکه از سوي ا�رادي مطرح شد که حقوق بحق خود را در معرض خطر یا�تند.
در این مقطع حتي برخي از طر�داران ا�راطي نهضتهاي قبلي نیز به مخال�ت برخواستند!
بنظر من هیچ دلیل منطقي براي حرکت سوم وجود نداره! هرچند میشه مطمئن بود که این حرکت سوم هم به نتیجه میرسه، اما بنظر من تاس� آوره.

من بشدت مدا�ع حقوق خانمها هستم! اما هیچ دلیلي براي سروري این قشر در جهان وجود نداره. در حالیکه در کشورهاي بسیاري زنان حتي حق زندگي ندارند و با بدترین خشونتها مواجه میشوند، چطور زنان غربي میتوانند بدنبال حقوق زیاده خود تلاش کنند؟!
اي کاش پیش از آغاز نهضت سوم، نتایج دو حرکت قبل را به تمام جهان تزریق میکردند و سپس به �کر زیاده خواهي مي ا�تادند...
به این ترتیب باید حداکثر تا 50 سال آینده منتظر حرکات آزادیخواهانهء مردان براي دست یا�تن به حداقل حقوقشان باشیم!!
* بیا بریم!
- برو بابا من کلي کار دارم! دانشگاه، شرکت، وبلاگ، کو�ت، زهر مار!
* گ�تن تو باید بیاي! این حر�ها هم حالیم نیست! رانندم دم در منتظره! زودباش!
- ببین حقیقتش دوست دارم بیام! خیلي وقته مسا�رت نر�تم ولي جون تو خیلي کار دارم! همینجوري یهویي سر و کلت پیدا شده و میگي بیا بریم! لااقل اول باهام ر�یق شو و بعد گولم بزن و ببر!
* چرا چرت و پرت میگي؟! مگه خونهء خالس که میگي خیلي کار دارم و نمیام؟! مسخره، خیلیا دنبال یک همچین موقعیتي هستن!
- گ�تم که دوست دارم! راستشو بخواي خودم هم از این آدماي کثی� و توانا بدم اومده! از دست آدماي باحال و ناتوان هم که کاري برنمیاد!
* لباساتو بپوش بریم! مجبورم نکن بزور با خودم ببرمت! چون خدا چند تا کار خوب در کنار این همه بدي ازت دیده گ�ته زیاد اذیتت نکنم! اما اینو بدون که من مجوز دارم که هر کس که نیومد به زور ببرمش! تو رو به روح خودت قسم بیا بریم!
- راستشو بخواي یک کم میترسم!
* ترس کیلویي چنده؟! از چي؟
- میترسم اونجا تنها بشم!
* چیه! نکنه عاشقي! آره؟!
- راستش عاشق که نه! اما خوب کار دارم دیگه!
* مارو سیاه نکن!! یادش بخیر منم وقتي داشتم ازش جدا میشدم و میر�تم خیلي گریه کردم! اینقدر ونگ زدم که خود خدا اومد و کلي دلداریم داد! خداییش هم خدا آدم باحالیه! یک ه�ته بعد عشقم رو هم آورد پیشم!!! کلي کی� کردم! اونجا دیگه از دست خواستگارهاي پولدارش هم در امان بود!
- برو بـــابـــــا! حالا که اینجوري شد عمرا بیام!
* متاس�م! مجبورم از باتوم است�اده کنم!
- صبر کن! ما میتونیم گ�تمان کنیم! ببین صبر کن...
*...
-...


اگر قرار بود حیوون باشم، مطمئنا اینو ترجیح میدادم...


ای بابا! حالا امشب که ما نوشتنمون میاد، بلاگر خراب شده!
تیریپ قدیمي بازي: حتما یک قسمتي بوده!


بنویس دیگه! چه مرگته؟! تو که کلي ادعا داشتي! تو که زندگیت نوشتن بود! چت شده؟! چرا اینجوري خ�ه خون گر�تي و منو نگاه میکني؟! یالّا! بنویس... هرچي میخواي بنویس! اینجوري میترکي... الکي زخمت را نشونم نده، اون یک بهونه بیشتر نیست! �دات شم الهي میدونم خیلي عذاب کشیدي، میدونم بغض کردي و آمادهء ان�جاري، میدونم تنها شدي و عصباني هستي، میدونم دلت گر�ته و غمباد گر�تي! به خدا میدونم! میدونم همه از روي محبت دارن گازوئیل به پاي درخت وجودت میریزن! ولي بنویس! یک کلمه! یک جمله!
انگشت خوبم، بنویس؛ تنها چیزي که خودم را نشون میده تویي؛ پس بنویس... همین الان...


التماس کردن خیلی سخته!
التماس کردن از یک دوست خیلی سخته!
التماس کردن از یک دوست و چیزی خواستن خیلی سخته!
التماس کردن از یک دوست و چیزی رو که او هم میخواد خواستن خیلی سخته!

" همیشه خودت باش و از هیچ کس و هیچ چیز نترس "

اين ماشين مورد علاقهء من و خيليها:




ببينيد چه بلايي سرش آورن ولي خداييش آخر امنيته:




اينم از راحتي صندلياش:




خيلي زيباست:




با تشكر از سازندهء محترم:


Thursday, October 24, 2002

یک کمي خسته شدم! باید تو اولین ایستگاه وایسم و یک کم جون بگیرم!
اما نه؛ �رصت کمتر از اون چیزیه که وقتي براي استراحت داشته باشم!
همه چي دست به دست هم دادن تا ات�اقاتي که میتونه در طول حتي 1 سال بی�ته، برای من 1 ساعته پیش بیاد!
نمیتونم وایسم! باید حرکت کنم! یک لحظه ایستادن یعني یک عمر عقب ا�تادن!
ه�ي با شمام! خانم! لط�ا یک بطري از اون آبها پرت کن طر� من، راستش وقت ندارم وایسم! میدونم بي ادبیه، ولی لطـــ�ا!


Wednesday, October 23, 2002

دلم گر�ته بود! دیوانه شده بودم! عزیزترین� دوستانم را داشتم از دست میدادم! همه چیز را خراب شده میدیدم! خانواده را �نا شده یا�ته بودم! عشق را نابود شده حس مي کردم! خدا را تن�ربرانگیز میدانستم! همه چیز و همه چیز من�ي... من�ي... من�ي...
اما یک چیز نجاتم داد! یک پدیده عجیب که مطمئنا" خدا براي اختراعش خیلي �کر کرده! چیزي که بتونه آدم ناراحت را آروم کنه! دل گر�ته را نرم کنه... و هزاران معجزهء دیگه از دستش بر بیاد!
پدیده اي بنام گریــــه! اشک! بهترین م�سکّ�ن براي دردهاي عمیق!
خدایا تا گریهء بعدي دوستت دارم !!


- مگه نمیبیني؟! پاي من اینجا بسته شده! غیرممکنه که بتونم تکون بخورم! باید اینقدر تاس� بخورم تا بمیرم... من از بچگي پام اینجا بسته شده و غیر ممکنه که بتونم خودم را رها کنم! همونطور که گ�تم برو... تو برو! تو آزادي، چیزي به پات بسته نیست! راحت میتوني بري! نذار باهات بد صحبت کنم و سرت داد بزنم! برو همین الان برو! بـ�ـرو!

* به خودت بیا! اون چیزي که به پاي تو بسته شده یک تکه چوب بیشتر نیست که بچه ها براي بازي تو زمین کاشتن!


یک کمي هوا سرد شده! همچین بگي نگي دوسه لایهء اول پوست را بي حس میکنه! سبزي و لطا�ت هم نداره، دوخروار هم ک�ر�م به دستات بزنی، 1 دقیقه که بیرون باشي میشه عین کویر. درختام که سبز نیستن، از گ�ل هم که خبري نیست! آخه ناسلامتي پاییزه!
پاییز خیلي بدجنسه، یعني بهتر بگم شاید خوش جنس نباشه! بهار لطا�ت را به ما آدما هدیه میده، تابستون سخاوت داره، زمستون هم با رنگ سپید به ماها امید میده! یعني این سه تا �صل سه چیزي رو به ما هدیه میدن که بین آدماي این دوره زمونه کمیابه: لطا�ت، سخاوت و امید.
اما این پاییز خود� ما رو بهمون میده! ما رو یاد آدما میندازه! میگه که شماها اینجوري هستید. ناامید، خشن، بدرنگ، سرد و هزارتا بدي دیگه!
نمیشه بهش انتقاد کرد، اولین �صلیه که ر�تار آدما رو یاد گر�ته و بهشون برمیگردونه.احتمالا �صلهاي دیگه هم دارن یاد میگیرن، تابستون به بهونهء خشکسالي اذیت میکنه و زمستون هم به بهانهء آلودگي هوا بر� نمیریزه! کم کم بهار هم یاد میگیره...
اي حیوانات� باشعور، اي حیوانات� ناطق، اي حیوانات� همه چي! یک کم مهربون باشید. مهربون مثل بـــــهـــــار.



Sunday, October 20, 2002

در بخش �ارسي بي بي سي مطلبي را خواندم که برام جالب بود؛ چرا مردم ایران در شادیها شرکت نمي کنند؟
واقعا چرا ؟!
همونطور که این گزارش گ�ته، مردم ایران هرگز از شادي و خوشي �راري نیستن، بلکه تو این مملکت از بس نیروي "جبر اجتماعي" یا بعبارت عامیانه "زورگویي" پراکنده و رهاست که مردم نمیدونن مثلا براي برپایي یک جشن باید مراقب نیروي انتظامي باشن یا مراقب بسیج یا مراقب نیروها ي ویژه قوهء قضائیه یا سپاه و ...!
اگر موضوعي را نیروي انتظامي گیر نده، بسیج میاد وسط، بسیج چیزي نگه قوهء قضائیه و ...
حتي جشنهاي حکومتي هم شکوهي در حد و اندازهء یک جشن را نداره و مثلا مردم هرگز حاضر به حضور در مولودي نیستند که نماد شاد بودنش ک� زدنهاي نامرتب و صداي ترسناک آدمیه که شاید ت�اوتي بین خنده و گریه قائل نباشه!
همین نیمهء شعبان را در نظر بگیرید، ولادت کسیه که چندین ساله �ریاد زدن اگه بیاد دنیا بهشت میشه و بدیها میره و شادي همه جا را �را میگیره!
تو همین مناسبت غیر از آویزون کردن 4 تا چراغ از در و دیوار و پرچم و ... چکار کردن؟! آیا ترتیبي دادن که مردم تو یک نقطه از شهر جمع بشن و سرود و شادي را در کنار هم و دوشادوش هم سربدن؟ آیا حتي تجمع شادي هم ممنوعه؟
مسئلهء غم و غصهء بیش از حد متاس�انه در برخي حکومتها مشاهده شده و هد�ش هم �قط یک چیزه، اون هم تقویت روحیه اعتقاد به قضا و قدر و بي اهمیت تلقي شدن دنیا توسط رعیت. �کر کنم خودتون میدونید که بي اهمیت تلقي کردن دنیا توسط مردم چه نتایجي خواهد داشت.
شاد بودن را تجربه کنید! اگر تو کوچه و خیابون نشد، در منزل، در اتاق و بازهم اگر نشد در ت�کراتتان شادي و سرور را از یاد نبرید...



عجب روزیه! هوا ابري... خونه خلوت و بهم ریخته... موسیقي Kenny rogers و یک عالمه تنهایي!
تنهایي مچاله شدهء 8 ساله... شایدم بیشتر... تنها و گریخته از یک چیز، هیاهو... جنجال... سروصدا و دادوبیداد!
خلوتي به وسعت چندین سال! روحم را بدجوري به تنهایي عادت دادم! مست تنهاییه! وقتایي که تنهاس انگار سراسر شب را شرابخواري کرده و حالا هیجانات الکل را بروز میده! اصلا نمیشه نگهش داشت... مدام �رار و گریز و حرکت و پرواز! بعضي وقتا به خودم هم حمله میکنه و من چون میدونم مسته چیزي بهش نمیگم. اما یه جاهایي اعصابم را خورد میکنه! منم تهدیدش میکنم که دیگه شراب تنهایي و خلوت بهش نمیدم، اونم در اوج مستي به ضجه می�ته و التماس میکنه و قول میده !
منم دلم واسش میسوزه...
روح خوشگلم! دوستت دارم! اندازهء نه این دنیا،اندازه خودت که چند برابر دنیا ارزش داري.
عاشق باش و تنها، که زندگي جز این نیست!



دو پدیدهء دوست داشتني تو دنیا هست که با هیچي نمیشه مقایسش کرد.
اول عشق و دوم تنهایي. عشق براي امید خوبه، اصلا شاید خود امید باشه.
و تنهایي براي خستگي. هیچ چیزي مثل تنهایي نمیتونه یک روح خستهء درمونده را آرام کنه.
دیوانه وار تنهایي را مي پرستم و خیلیها هم به دلیل این علاقه من را غیرطبیعي میدونن؛ ولي اصلا مهم نیست! در خلوت و تنهایي خودم لذتي وجود داره که بسیاري از اون محرومند...
این چند روز تنهام! تنهاي تنها... لذتش را نمیشه توصی� کرد!



عشـق بدون عـقل !
ت�ریـح بدون �ـکر !
آزادي بدون شرط !
آرامش بدون صدا !

تنها چیزایي که این روزا نیاز دارم...
کسي از اینا اضا�ه داره؟!

Friday, October 18, 2002



Thursday, October 17, 2002

(1)
* والله نمیدونم از کجا شروع کنم! من چون اولین باره که شما رو میبینم، راستش یک کم هول شدم! اما خوب دیگه این عذابیه که �کر کنم همه تو چنین شبي کشیدن! نمیدونم باید از چي شروع کنم... ولي خوب بهتره از تحصیلاتم بگم، من مهندس مکانیک هستم، چهار ساله درسم تموم شده، حدود یکساله که توي یک شرکت کار میکنم. یک مقدار پس انداز دارم؛ ماشین هم بصورت قسطي ثبت نام کردم و تا چند ماه دیگه تحویل میگیرم اما خونه ندارم! ولي حقوقم خوبه و �کر کنم خرج یک زندگي را بده... البته خوب هر زندگي اي اولش سختي داره و باید با ت�اهم از سختیا بگذریم! شما نظري ندارید؟!
- چه عرض کنم. این حر�ا رو که مامان و باباتون هم زدن! ما اومدیم اینجا که از مسائل دیگه یي صحبت کنیم. مسائلي که شاید اونا در موردش چیزي نمیدونن!
* مامان باباي من همه چیو میدونن!
- به هر حال در زندگیه هر کسي مسائلي هست که آدم �قط خودش میدونه. مثلا من در مورد وضع ظاهري و پوشش و حجاب و اینجور چیزا عقاید خاصي دارم که شاید بهتر باشه اینجا بطور خصوصي در موردش صحبت بشه... مي �همید چي میگم؟
* تا یک حدودي بله... در مورد حجاب من این وضع ظاهر شما رو مي پسندم!
- خوب دقیقا مشکل اینجاست دیگه! من خودم این وضع را اصلا نمي پسندم! من به آزادي و کمال خودم احترام میذارم. شاید دوست داشته باشم توي یک مهموني دامن کوتاه بپوشم و تو مهموني دیگه یي مثلا چادر سرم کنم!
* یعني چي؟!
- اینجا خونهء پدرمه! ولي جایي که من و شما اگر خدا بخواد قراره با هم بریم توش زندگي کنیم، خونه خودمونه! من اینجا طبق میل صاحبخونه لباس مي پوشم و مطمئنا در خونهء خودم طبق میل خودم لباس می پوشم!
* خانم محترم! من اصلا متوجه این حر�ها نمیشم! ما تو خونوادمون اصلا یک همچین خانومایي را نداریم! مادرم را که دیدید، خواهرم را هم همینطور! البته پوشیدن لباسهاي راحت خوبه اما در منزل خود آدم و �قط پیش شوهرش!
- آقاي محترم! این حر�هاي روشن�کر گونه را نزنید! من حر�م را زدم! در مورد مهمونیها و امثالش هم نظرم را گ�تم نه تو خلوت خونه و پیش همسر آیندم!
* متاس�م خانوم ما در اولین گام زندگي زناشوئي با هم ت�اهم نداریم!
- پس بهتره این موضوع را به خوانوادتون هم ب�رمائید... از آشنائیتون خوشحال شدم.
* من هم همچنین!
=======================
(2)
* ببین میدوني که امشب بیخود نیاوردمت تو این کا�ي شاپ! و حتما تو این سه سالي که همدیگرو میشناسیم پي بردي که من چه لحظاتی میخوام حر�اي مهم بزنم! و من هم میدونم که تو دقیقا میدوني که من میخوام چي بگم!
- خوب حر�تو بزن. خودت گ�تي که دخترا با اینکه مطمئنا طر�شون میخواد چی بگه اما دوست دارن از دهن خودش بشنون! یالا حر�تو بزن!
* با اینکه سه ساله میشناسمت و تمام خلقیاتت برام آشناس اما میترسم! البته تو هم این حقو داري که روش �کر کنی...
- بگو دیگه جونمو بالا آوردي!
* خوب، راستش... منو ميشناسي! همه چیمو میدوني! حالا بگو ببینم... زنم میشي؟!
- ...


حیوان مورد علاقهء من، عبدلي:

Wednesday, October 16, 2002

بابا تورو خدا بي خیال!
با همتون هستم! همهء شماها! همهء شماها که دوروبرم ریختید و همتون از روي محبت (!) مثل زالو خون به تنم نذاشتید! دست بردارید از این همه محبت الکي! از این ابراز لط�هاي منزجر کننده! بذارید آزادي را ن�س بکشم! راحتي و آرامش را! امنیت و جواني را! مگه چه کردم و چه کرده که اینچنین مستحق توهین و ا�ترا و بدنامي هستیم؟! تبر محبت را از درخت وجودم بردارید! خسته شدم! در اوج خستگي جنگندم! جنگنده و با هد�!
اونم حق داره! سه سال بدترین دشنام ها و بدنامي ها را در عین پاکي شنید! در عین خلوص و صداقت شنید! در پاکترین لحظات زندگیش طعم نام بي ع�تي را چشید! میدونید این یعني چي؟! یعني نابودي، یعني ظلم! تا آخرالزمان هم اگر شرمنده باشید جبران بدیها و خ�تهاي عمرتان را نخواهید کرد...
بترسید از اون چیزي که شما بهش میگید خدا و من میگم انرژي... از همون بترسید و شرمتان باد این بدنامي!
باشه! اصلا �کر کنید اون ر�ت، اما نه آنچنان که شما �کرمي کنید! در اوج پاکي و خلوص، آرامش خانواده اي را بر علایق شخصیش ترجیح داد! این یعني �داکاري و دوست داشتن! بیاموزید درس عشق را از بدنامترین در ذهنتان!
دریغا از ذره اي نه انسانیت، که حتي حیوانیت!
زیباترین ت�سیرید براي تــنــ�ــر!
گویـنـد رمـز عشـق مـگوئـید و مشنوید
مشکل حکایتي است که تقریر مي کنند
اونجوري تو چشاي من نگاه نکن! دختره چشم دریده!
* مگه چیکار کردم؟! ج�رمه؟! خدا و پیغمبر گ�ته نکنید؟!
- حالا ببین! اگه به بابات نگ�تم! پدري از صاحابت درمیارم که اون سرش ناپیدا!
* اصلا هرکار دلت میخواد بکن! 17 سالمه! برو ببین بالاشهر دخترا چجوري این طر� و اون طر� میرن! با چند تا پسر در روز میرن بیرون! اون وقت بیا قدر منو بدون!
- بالا شهریا ننه بابا ندارن! اگرم دارن بي غیرتن! اما تو اصل و نسب داري! تو خونواده داري! داداش و باباي با غیرت داري! چنان از جلوت در بیان که دیگه �کر پسربازي به سرت نزنه!
* اگه غیرت و اصالت و نسب اینه صد سال دیگشم نمیخوام اصیل باشم! میخوام بي شر� بمونم!
- حالا واسه من بلبل زبوني میکنی؟! بابات از زبون آویزونت میکنه! مو تو سرت نمیذاره! حق نداري پاتو بذاري بیرون! مدرسه با داداشت میری و با داداشت هم برمیگردي!
* �کر کردي با اینجور کارا اون چیزي میشم که تو میخواي؟! اصلا حالا که اینجور شد بذار بهت بگم! من اون پسرو دوستش دارم! عاشقشم! اونم دوستم داره! قراره منو بگیره! تازشم، 2 بار همدیگرو بوسیدیم! حالا چي میخواي بگي! اگه بیشتر از این میخواي بگو تا بازم بگم!
- خ�شو دختره چشم س�ید! لیاقتت همون کتکاییه که بابات میزنتت! خدا بهت رحم کنه بابات نیاد خونه! پدري ازت دربیاره اون سرش ناپیدا! بابا و داداشت رو مجبور میکنم برن در خونهء پسره! آبروشو میبرم!
* تو هیچي نمی�همي! هیچي! چمیدوني عشق چیه؟! جووني چیه؟! تو اصلا احساس حالیت میشه؟! ازت متن�رم! متن�ر...!
- میبیني توروخدا! یک عمر جوونیت را بذار پاشون اون وقت اینجوري تو روت وایسن و از این حر�ا بزنن! باید به حاج آقاي مسجد بگم یک توبه اي چیزي براش بخونه بلکه آدم بشه!
* .....
- ....

Tuesday, October 15, 2002

- آقا تورا خدا اینکارو نکنید! د�عهء آخرمون بود... آقا ببخشید! دیگه از این غلطا نمیکنیم! آقا معذرت میخوایم آقا! آقا هر چي شما بگید قبول! دیگه از این اشتباها نمیکنیم! آقا �قط یکبار دیگه �رصت بدید آقا �قط یکبار...
- برو بیرون! همینکه گ�تم! بیــــــــرون!
- آقا آخه هوا سرده! ما هم که لباس تنمون نیست! آقا این یک د�عه را ببخشید! قول میدیم آقا قول!!
- وقتم را نگیر! میبیني که هزار تا کار دارم... هنوز خیلي جاها را نساختم! همین الان گمشو بیرون!
- آقا آخه شما خودتون بگید ما الان کجا بریم!؟ کجا رامون میدن؟!
- دیگه داري ک�رمو در میاري... یا میري بیرون یا با لگد میندازمت بیرون! هر غلطي هم دلت میخواد بکن! اگه آدم شدي میتوني برگردي وگرنه همونجایي که هستي لیاقتته!
- آقا شما که مهربون بودید... حالا ما یک غلطي...

و لگد تنها پاسخي بود که به او داده شد! او تبعید شد! هنگام خروج از درب بهشت زیر لب جمله اي را زمزمه کرد که "آقا" نشنید!

و انسان ل�خت و مادرزاد گناهکار اینچنین از بهشت پروردگار رانده شد.
شاید اگر خدا مي دانست که چنین �جایع و جنایاتي توسط همین انسان روي خواهد داد، هرگز اورا بواسطه یک گناه از بهشت نمي راند!
م�ردم از دست این وبلاگهاي ایراني!
نکات قابل انتقاد در وبلاگهاي �ارسي زبان:

- چرا اینقدر رویایي مینویسید؟! مثلا با یک موجود ندیده درد و دل میکنید! سرش داد و بیداد میکنید و آخر هم قربون صدقش میرید. البته کار جالبیه! شاید دلیلش اینه که آدم قابل اعتماد براي درد و دل گیر نمیاد و ما براي خودمون یکي را تصور میکنیم که از هر جهت کامله! این مسئله بیشتر در میان وبلاگرهاي خارج از ایران صادقه! شاید دلیلش اینه که توي ایران تا دلت بخواد آدم قابل اعتماد (اما شارلاتان) گیر میاد!!

- واقعا دنیا بده؟! چرا این همه این دنیاي بیچاره را به گند و کثا�ت میکشید؟! ط�لکي چه گناهي کرده که ما آدماي بي کس و کار را که از بهشت اخراجمون کردن را تو خودش راه داده؟! ماه و مریخ و خورشید و ... یک چیزي میدونستن که مارو راه ندادند! حتما خدا کلي وعده وعید به این زمین داده تا تونسته ماها رو بهش بندازه!
اگه این همه کثی�ي و پستي را میبینید، اگه این همه نامردي و بدمرامي را میبینید، اگه این همه خیانت و �ساد را میبینید؛ در کنارش یک �اعل کله گنده بنام انسان را هم ببینید!! نگید دنیا مضخر�ه! بگید آدماي دنیا مضخر�ن... نمیخواد دنیا را اصلاح کنید! خودتون را اصلاح کنید.
دکتر شریعتي حر� خوبي میزد: "... بهترین �رشتگان همین شیطان بود! مرد و مردانه ایستاد و گ�ت: نه! سجده نمیکنم! تو را سجده میکنم اما این گ�ل� متع�ن بدبو را سجده نمیکنم..."

این دوتا انتقاد سردلم گیر کرده بود!

Monday, October 14, 2002

دیروز نامه اي دریا�ت کردم از یکي از خوانندگان وبلاگ. بهم تذکر داده بود که مطالبم در دو سه روز اخیر جذابیت اوایل را نداره.
خودم چنین احساسي ندارم چون تک تک نوشته هامو دوست دارم و از قعر درونم مینویسم!
اما این خواننده محترم و هم�کرانشون کاملا حق دارن، چون این چند روز در کنار همهء مشغله هايی تحصیلي، شغلي و وبلاگ نویسي؛ مشغله دیگري اضا�ه شده بود و اون هم بررسي مشکلات �ني و تصویري و لینکي وبلاگ بود!
الحمدلله با کمک دوستان، کتابها و تجربیات گذشته تا حدودي این مشکلات شناسایي و مرت�ع شدند.
از شما دوستان محترم هم تقاضا دارم هرگونه اشکالات �ني، تکنیکي، و از همه مهمتر نوشتاري و عقیدتي را به من گوشزد کنید تا در صورت امکان ر�ع بشه...

با تشکر.
بذار یک کم جلوت وایسم! بخدا عقده اي شدم ازبس به حر�ت گوش دادم! بذار یک کم خودم باشم! اصلا بذار یک کم از دستت �رار کنم. میدونم که میتوني بگیریم ولي لط� کن و چند سالي دیرتر از من دنبالم بیا تا چند ثانیه ن�س بکشم... آخه تو کي هستي؟ میدونم مهربوني ولي مهربون بودنت را در کنار زور آموختم! یعني یک چاقو گذاشتن و گ�تن مهربونه، منم گ�تم آره مهربونه... همین چاقو باعث شده به مهربون بودنت در عین ایمان شک کنم.
میدونم که اینا نه تو هستن و نه نمایندگان تو، اما من یک انسانم، مثل همهء انسانها یک چاقو ببینم بند بند اندامم به لرزه می�ته.
یادمه د�عه آخري که از دستت شاکي شدم اینقدر سرت داد و بیداد کردم و دعوات کردم که به �اصله کمي، اونچه را که میخواستم بهم دادي.
خدایا! اجازه بده یک کم جلوت وایسم! بخدا عقده اي شدم از بس به حر�ات گوش دادم! بذار یک کم خودم باشم!
ازش متن�رم! با همه خوب و بدیاش! غیرقابل تحمله!
امروز دیگه نهایتش بود... چقدر یک ن�ر میتونه اعصابش خراب باشه! چقدر میتونه رواني کننده برخورد کنه! با ادعاي 50 سال تجربه و اینقدر کم تجربه؟! بخدا نوبره! همه اعصابشون خورده! من، تو، هزاران ن�ر! �کر کردي مشکلات من کمتر از تو؟! نه بخدا! خجالت بکش و دست بردار از این همه آزاد و اذیت!
از من که گذشت! دلم بحال کسایي میسوزه که بعدها درگیرت بشن!
حی� که هرگز این نوشته رو نمیخوني!

Sunday, October 13, 2002

مو�قیت تیم ملي جوانان ایران بر تمامي دوستداران �وتبال مبارکباد.
عکــس تیم مـلي بزرگـسـالان را بـه نمایــندگي از امـید ایـران بــپذیـرید
.



امروز شرکت نر�تم و موندم خونه. خیلي کم پیش میاد که خونه بمونم براي همین هرکس زنگ میزد با تعجب میگ�ت: تو خونه یي؟!
خلاصه از همین �رصت بدست آمده است�اده کردم و چند تا از وبلاگهاي �ارسي زبان را زیر و رو کردم.

در میان وبلاگها همونجور که پیش بیني مي کردم وبلاگ ندا حر� اول را میزنه (بعقیده من).
قلم ندا خیلي قویه؛ شاید دلیل اصلي که خوشم اومد از نوشته هاش اینه که ت�کراتش را خیلي مثبت میدونم، ت�کراتي نو که بي تردید در آینده، ت�کر عمده جوانان ایران خواهد بود.
امیدوارم دوباره شروع به نوشتن کنه.

در مورد وبلاگ آقاي درخشان نمیشه نظري وبلاگي داد! یعني بنظر من کلاس کار ایشون یک مرتبه بالاتر از وبلاگه.

یکي از وبلاگهایي که بنظرم خیلي خیلي جالبه، وبلاگ تلخستان بود.
مهرداد خیلي خوب مینویسه. حتما یک سري بزنید.

وبلاگ احسان را هم خوندم. نمیدونم چرا یک جورایي با این وبلاگ غریبه ام!
پسر خوبیه ها! ولي نمیدونم چرا این احساس را دارم.
اما عکسهایي که میندازه خیلي خوبه.

وبلاگ بعدي، آلیس در سرزمین عجایب...
آلیس خیلي جالب نوشته. واقعا ایراني مینویسه. ایراني واقعی که خیلیا ادعاشون میشه هستن!

وبلاگ دکتر Sex هم خوبه.
این یک وبلاگ کاملا تخصصیه. مباحث علمیه و سعی کنید به شوخي از این وبلاگ دیدار ن�رمائید.

بدترین وبلاگ هم "یک نگاهي به من بنداز...!" بود. ; )

به امید مو�قیت همهء این دوستان و همینطور باقي وبلاگرهای عزیز... آمیـــــــــــــــــــــــــن!
خیلي قشنگه! تا موقعي که اون پایین بودم �کر نمي کردم این همه کره زمین وجود داشته باشه! همه چیرو همونجا میدیدم... ولي الان عظمت خدا را میشه حس کرد... یک کم سعي کنید. بیاید بالاتر، �قط یک کم بالاتر. از چشم و شکم و زیر شکمت بیا بالاتر! براي چند ثانیه �قط چند ثانیه! آنچه را که حس مي کني، درک کن و نه آنچه را که میبیني. از دیده ببر و بر ندیده هاي خدا بیندیشید. از خودساختگي رها بشید، از قید و بند و سنن و رسومات! خیلي راحته...!
اصلا کي گ�ته باید حتما ظهر نهار بخورید؟! اصلا من دوست دارم امروز براي نهار شام بخورم! همینجوریه... بریدن همینجوریه... �کر نکن کار خارق العاده ایه!
راحت عاشق بشید! نیاز نیست که حتما خوشتون بیاد! یکبار هم با تن�ر عشق را تجربه کنید...!
اصلا کي گ�ته هرکي عاشق شد باید پکر و ناراحت باشه؟! یکبار قهقهه بزنید و �ریاد بکشید که من خوشحالم و عاشق! بذارید همه تعجب کنن!
بابا یک کم مت�اوت باشید! یک کم!
اصلا کي گ�ته که شما حتما باید شعر بگید؟ یکبار نقاشي کشیدن را تجربه کنید! اصلا مینیاتور (اینم الگو) بکشید!! هرچقدر هم که مسخره باشه، حداقل اینه که مت�اوته... مت�اوت با آنچه بودید!
تا حالا کاستهاي قرآن را گوش دادید؟! یکبار بجاي ابي و گوگوش و مدرن تاکینگ و پینک �لوید، کاستهاي قرآن گوش بدید...

همه حر�م اینه: یک خورده �قط یک خورده ت�اوت کنید...
Sex حیوانیت نیست! ذات بشریت است...

گریز از Sex چیزي جز بازماندن از یکي از عالیترین حواس انسان نیست. گریز از Sex مجموعه اي از ناهنجاریها و ناکامیها را در وجود انسان تقویت میکند و شاید ندانید که Sex یکي از معیارهاي سنجش ا�سردگي است. انسانهاي ا�سرده و بریده از روزگار و درمانده از زندگي Sex را (همانند خیلي از لذتهای دیگر) طرد نموده و از آن دوري میکنند. در مقابل ا�راد پرتلاش، سرخوش و امیدوار همواره نهایت لذت و است�اده را از Sex مي برند.
بسیاري شآن Sex در انسان را با غرایض حیواني قیاس مي کنند، که این دور از انصا� است. با این قیاس میتوان غذا خوردن، تن�س، آشامیدن و امثال آن را نیز با حیوانات سنجید. نکته مت�اوت Sex حیوان و انسان شاید از اینجا سرچشمه بگیرد که حیوان بدون درک و علم، از وجود چنین غریضه اي است�اده مي کند... اما انسان آگاه با علم به وجود چنین نیروي قوي اقدام به برقراري ارتباط جنسي مي کند... ارتباطي که نه تنها تعارضي با عشق و دوست داشتن ندارد، بلکه دقیقا همراه و همپاي عشق گام بر میدارد.
با تمام وجود رابطهء جنسي را از اخلاق انساني بدانید و به آن احترام بگذارید که ذاتش جز ارمغان آسماني چیزي نیست.

Friday, October 11, 2002

سبک ر�تي! به لطا�ت پرواز شاپرک بر بلنداي باد...
غرور و مردانگي ات در کودکي الگویي براي تمام سننم خواهد بود!
اولین درد و دلهامو تو شنیدي... وقتي همه کر بودن! وقتي کسي حوصله شنیدن نداشت.
و هنوز که هنوز سوال آخرین لحظات حیاتت در وجودم آتش به پا میکند: آیا واقعا خدا هست؟!
ضع� و نالهء تو از بیماري به همراه این سوال دیوانه کننده هرگز روحم را ترک نخواهد کرد.
عماد عزیزم! اکنون که 9 سال از وداع دردناکت میگذرد، همچنان زنده مي پندارمت...

خدا هست! که اگر نبود تو هرگز نمی بودي و ما عادت نمي کردیم و نمیر�تي...
عجب روزي بود امروز!
مدتها بود که روز به این خوبي و دلخواهي ندیده بودم. امروز ر�تم بهشت زهرا! خیلي لذت بخش بود. کم میرم ولي وقتي میرم حال و هوام عوض میشه. یک کم با مرده ها حر� میزنم. درددل میکنم. از خوبي و بدي دنیا حر� میزنم. از اینکه ر�تند و شاید چیز مهمي از دست ندادن (بجز وبلاگ من!!)
بعد از درددل با پسر عمهء عزیزم که زیر خزوارها خاک خوابیده؛ براي صحبت با دوستي دیگر به قطعه هنرمندان ر�تم... گم شدم! میان چهره هاي مشهور در خاک تنیده! میان �ردین ها و مصدق ها و شاپورها و ملک ها و مشیري ها! �ردین که سرش خیلي شلوغ بود! ط�لک وقتي به دنیا بود کسي نمیر�ت یک تخته قالي بخره! حالا روزي 10 تا قالي کنارش پهن میکنن تا پیشش باشن!
یک مزار خاک گر�ته نظر من را به خودش جلب کرد:
بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم ...
�ریدون مشیري، با حرص و ولع تمام مزارش را آبیاري کردم و مزار خیس و آب خورده تازه مردم را به یاد این شاعر عاشق پیشه انداخت و پنداشتند که حتما این یکي هم معرو�ه که مزارش را شستن! و گل بود که نثارش شد...
من براي او �اتحه نخواندم! کوچه را زمزمه کردم... بي تردید او در �شرده قبر دلش براي کوچه ها تنگ است.
مزاري کوچک و خاک گر�ته! همانند مزار گمنامان! اما او گمنام نبود! او شاپور بود، پرویز شاپور...
بر لوح مزارش جمله اش وجودم را به حرکت درآورد:
قلب من پر جمعیت ترین شهر دنیاست.
و حقوقدان شاعر... حمید مصدق! و هزاران هنرمند دیگر که در خاکي بس دردناک و غمناک به تنهایي آرمیده بودند و شاید شبها با موسیقي ملک و شعر مشیري و صداي هاشمی و خنده هاي �ردین بزمي هنرمندانه برپا میکنند.

و دوست هنرمند خوبم، هومن... خنده ها و قهقهه ها و عطسه ها (!) و بازیهایت هرگز از خاطراتمان نخواهد ر�ت...

روحشان شاد...

Thursday, October 10, 2002

امروز با اینکه تصاد� کردم و خیلي هم دردسر کشیدم اما یکي از بهترین روزهاي زندگیم بود.
با دست خودم داشتم یکي از بهترین موقعیتهاي زندگیم را به باد میدادم. یک موقعیت �نا شده را بازسازي کردم. به بهترین وضع ممکن. یک زندگي مثبت و مترقي، یکي دیگر از سدهاي پیش روش را با قدرت حذ� کرد.
همهء ما یک روزي به دنیا اومدیم. از نظر جسمي به اوج تکامل رسیدیم. روحمون هم به همین صورت. اما با غذا خوردن جسم را پرورش دادیم... بزرگ شدیم... رشد کردیم... بالغ شدیم. بدون توجه به روح. بدون توجه به انقلاب روحي که در هر �رد لازمه تولده... تولد روح و نه جسم.
هیچ کس به آسمانها راه نمی یابد مگر اینکه دوبار متولد شود؛ حضرت عیسي.
چهار سوال بزرگ روحم بی پاسخ مونده بود... که در صورت پاسخگویي به این سوالات روحم به دنیا می آد! یک بچه روح خوشگل! اونجوري که خودم میخوام... اون شکلي که خودم دوست دارم. بدون هیچگونه تاثیرات خارجي.
و امروز با یک ات�اق بزرگ، دو تا از این سوالات به سرعت پاسخهاي خود را یا�تند! واین یک معجزه بزرگ بود. معجزه اي که �قط معجون ارادهء انسان + خواست خدا میتونست بوجود بیاره! و آورد...
خدایا! شاد بودن، در کنار هم بودن، از هم گذشتن، و یاري به یکدیگر را برایمان به نمایش بگذار...
عجب دنیایي شده!
امروز تصاد� کردم! مقصر هم بودم و وایسادیم تا ا�سر اومد. بعد از اینکه ا�سر هم مقصر بودن من را تائید کرد براي نشون دادن میزان خسارت به آرامي دست ا�سر را گر�تم تا ببرم ماشین را نشونش بدم.(حتي دست دخترا رو هم به این آرامي کسي نمیگیره!!) �کر میکنید چیکار کرد؟!
دو تا لگد با یک مشت توي سینم تنها جوابي بود که ازش گر�تم!! و چه میتونستم بگم؟! به کسي که شب جمعه تا ساعت 9 شب توي ترا�یک خیابونها بدور از زن و بچش مشغول اضا�ه کاریه!
عجب جامعه اي ساختیم! ا�سر راهنمایي و رانندگي بتونه دست روي جوانها بلند کنه بي هیچ جرمي!! من که کسي نیستم ولي همین کار را با یک مخ میکنه و بعد میلیونها و میلیاردها تومان هزینه میکنن تا ب�همن علت �رار جوانان از این مملکت چیه؟
مگه جوانان بدشون میاد به مملکتشون خدمت کنن؟! یکي پیدا نمیشه که بگه بدم میاد که خدمت کنم. اما اینجوري؟! با این وضعیت... سرتاسر این جامعه از ناهنجاري و کثا�ت کاري پر شده... از زنان خراب و مردان بدکاره (!) بگیر و بیا تا مواد مخدر و سیستم امنیت و آزادي و هزار معضل دیگه...
این جوري جوان که هیچ، پیران از کار ا�تاده عاشق وطن نیز به سختي حاضر به اقامت میشن...
راستي... چیز جالبي یادم اومد، سرتاسر شهر تابلوهایي نصب شده جهت دعوت مردم به بازدید از نمایشگاه نیروي انتظامي!
آیا تا به حال �کر کردید که نمایشگاه واقعي پلیس جایي نیست جز سطح شهر؟!

Wednesday, October 09, 2002

آقایون محترم! بگوش باشید... این متن براي شماست. اگه دوست دارید زندگي امروز و �رداتون مرتب و بي دردسر باشه در مورد این مطالب خوب �کر کنید.
یادتون باشه که مرد بودن هیچ توجیهي براي اذیت و آزار بوجود نمیاره.
یک کم از حمیت دست بردارید! غیرتهاي بیجا و �یلم �ارسي بازي کردن را کنار بذارید. بذارید خواهرتون، مادرتون، دخترتون، دوستتون و حتي اگر متاهلید زنتون همه چیز را تست کنه. هر چیزي که دلشون میخواد. بذار همه گزینه ها را ببینن بعد اگه دوست داشتن شما را انتخاب کنن. اینجوري به ن�ع خودتونه و زندگي آیندتون از امنیت بسیار بالایي برخوردار خواهد بود.
نذارید �ردا بهتون بگن اگه من ر�ته بودم دنبال �لاني وضعم از الان بهتر بود.
از حسادت هم دست بردارید... دلیلي براي حسادت وجود نداره. اون بنده خدایي که روز و شب را با یاد تو زندگي میکنه اجازه نداره یک کلمه بگه مثلا پسر همسایمون خیلي خوش تیپه؟! یا امثال اینها...
یک کم عاقل باشید. دایره اي را در اطرا�ش نکشید. بذارید وسعت دیدش گسترش پیدا کنه. بذارید دنیا را، زیبائیها، زشتیها، شادیها و غمها را، و حتي Sex را تجربه کرده باشه و بعد شما را انتخاب کنه...
اگر در میان 50 گزینه شما را انتخاب کنه هرگز خطائي به ذهنش راه نخواهد داد. اما اگر در میان دو گزینه شما انتخاب شدید، به آینده زندگیتون چندان مطمئن نباشید!
عاقل باشید. غیرت داشته باشید اما حمیت هرگز...

Tuesday, October 08, 2002

Sex ! واژه اي که حتي بسیاري از نگاه کردن به آن نیز مي هراسند!
غربتي عمیق دور تا دور این پدیده را �راگر�ته است. غربتي که انسان به او هدیه داده است. هدیه اي تن�ر برانگیز!
همهء ما غذا میخوریم، چون احساس گرسنگي مي کنیم؛
آب میخوریم، به سبب تشنگي؛
ن�س مي کشیم، براي بقا؛
و در این میان چه جایي براي Sex در نظر گر�ته ایم؟! به حدي بدر�تاري و خیانت در حقش کرده ایم که بسیاري ت�اوتي میان Sex و �ساد اخلاقي قائل نیستند! و این خیانت بشر است به موهبتي الهي...
اگر �کر مي کنید ناهنجاریهاي Sex �قط در جامعه ایران وجود دارد، سخت در اشتباهید. شاید نتوان بیش از 10 جامعه را نام برد که Sex را به راحتي هضم کرده و بصورت هنجار پذیر�ته اند.
�یلمهاي سینمائي بسیاري همانند Eyes wide shut و یا American pie نمایش دهنده ناهنجاري Sex نه �قط در جوانان بلکه حتي در میان متاهلین پا به سن گذاشته مي باشند.
بزودي بحثي م�صل با عنوان "Sex و چالشهاي اجتماعي" مطرح خواهم کرد.
منتظر نظرات و عقاید شما هستم: takeaglanceatme@yahoo.com

Monday, October 07, 2002

روز یکشنبه �رصتي دست داد تا به یکي از سینماهاي تهران مراجعه کنم! همانطور که پیش بیني مي کردم با �یلمي بسیار ضعی� و بي محتوا مواجه شدم.ساقي! �یلمي با موضوع تکراري که حتي صحنه هاي اکشن آن نیز نظر بیننده را جلب نمي کرد.
�یلم به هیچ یک از موضوعات مورد توجه سازنده بطور کامل نپرداخته بود.
رمانتیک نبود؛ با اینکه صحنه هاي عاط�ي داشت.
اجتماعي نبود؛ با اینکه صحنه هایي از ناهنجاریهاي اجتماعي را به نمایش گذاشته بود.
اکشن نبود؛ با اینکه اتومبیل با سرعت به جعبه هاي خالي میوه میزد!!

متاس�انه وقتي �یلم "شور عشق" با زرشک زرین، بالاترین �روش سال را بدست مي آورد؛ باید انتظار چنین �یلمهایي را نیز داشت.
خود کرده را تدبیر نیست...


1- دو سه روزه بر حسب ات�اق یا شاید هوس پیراهن مشکي پوشیدم. به هر حال اینم واسه خودش رنگیه.
هر کي منو مي دید میگ�ت ات�اقي ا�تاده؟! چرا مشکي پوشیدي؟!

2- سه ه�ته پیش به همراه تني چند از دوستانم مجلس ختمي ر�تم، اولین سوالي که ازم پرسیده شد این بود: چرا مشکي نپوشیدي؟!

3- دیروز با همون پیراهن مشکي وقتي به منزل یکي از دوستان میر�تم هوس کردم شیریني بخرم! تمام ا�راد ساکن در آن منزل ازم پرسیدن چه خبره؟! با شیریني اومدي...!

نتیجه: ما ایرانیها تا حد انحطاط اسیر قید و بندها و رسومات اجتماعي شدیم، رسوماتي که بسیاري از اونها نه تنها جنبهء مثبتي نداره بلکه سرتاپاشون هم من�ي و اشتباهه. چرا نباید باور کنیم که میشه بي دلیل هم شیریني خرید؟!
میشه بي دلیل هم شاد بود!
میشه بي دلیل سیاه پوشید!
میشه با لباس س�ید به عزا ر�ت!
میشه بي دلیل کربات زد و نیازي به عروسي نیست!
یک کم خودمون را از قید و بند آزاد کنیم و آزادتر بیندیشیم...

Saturday, October 05, 2002

یکي مي گ�ت:اینقدر بچه نیستم که عاشق بشم!
حر� مسخره اي بود با اینکه طر� تحصیلات عالیه داشت!
چند روزي به این حر�ش �کر کردم... به عشق �کر کردم! به مخال�ان و موا�قان عشق...
حر�هاي هردوشون را شنیدم. هیچ کدوم نمیتونن دلیل و منطق ارائه کنن.
عاشق (البته از نوع ایرانیش) چیزي غیر از معشوق نمیبینه!
�ارغ (اون هم از نوع ایرانیش) ایمان داره که عشق خوبه ولي �ـــرار مي کنه!
حالا عشق اصلا خوبه یا نه؟
عشقي که گوشه گیري و عزلت، غم و اندوه، کاستهاي داریوش (هرچند دوستش دارم) و ... را به همراه بیاره
جز ضع� و زوال چیزی نیست! جز �لاکت و بدبختي براي عاشق و معشوق چیزي نداره.
عشقي که انرژي و قدرت، مثبت اندیشي و تلاش، در عین حال احساس را به ارمغان بیاره چیزي نیست جز هدیهء آسمان به انسان...
حالا این آسمان از دید بعضیا خداست، از دید یک سري خورشید و یا هزاران چیز دیگه.
حالا چي شد که این متن را نوشتم...
دو عاشق و معشوق را دیدم! در عین علاقه و عطش زندگي، تیشه به ریشه هم میزدن! در حالیکه ایمان داشتم اگه به هم پیوند بخورن عشق از نوع دوم میشن... الان هم بهشون میگم (اگه این متن را میخونن) با شناختي که ازتون دارم، شما دوتا میتونید نمادي براي یک عشق مو�ق بشید... پس تورا به خدا بي خیال این حر�ها... با هم باشید تا ما هم از وجودتون انرژي بگیریم.
امروز یک دوست خوب اینترنتي از یزد شعر قشنگي برام نوشته بود:
" پسر بچه ها شوخي شوخي به قورباغه ها سنگ مي اندازند؛
و قورباغه ها جدي جدي مي میرند... "
پس مواظب تک تک ر�تارها و حرکات و حر�هاتون باشید که ناخودآگاه آتشي بر خرمن عشقتون روشن نکنید...
وسیع باشید و سربزیر؛ سبز، سخت و امیدوار.
تقدیم به شما...

Thursday, October 03, 2002

ساعت 2 نص�ه شب!
حال گر�ته!
جسم خسته...
والله اگر یک انرژي مشدي نداشتم غیرممکن بود حوصله نوشتن داشته باشم!
اصلا سعي نکنید موضوع این نوشته را ب�همید! چون شاید
موضوعي نداشته باشه!
آقا ما وقتي وبلاگ زدیم دردسر شروع شد:
براي اینکه تبلیغ بشه مجبور شدم از دوست و آشنا شروع کنم! و دردسر
درست از همینجا شروع شد! بعضي چیزا را بعضیا باید بدونن اما بقیه نه!!
گر�تید چي شد؟!
مثلا من یک �امیل که نه یک دوست دارم به نام س- - - ! الان من لب تر کنم
شروع میکنه به گیر دادن!
در مقابل یک دوست دارم به نام ن- - - که تیکه ي دیگه یي بارم میکنه!
دوست دیگه یي (احتمالا دوباره داره میاد!) دارم به نام ب - - - !
اگه نگم باز اون گیر میده!
خلاصه این وبلاگ هم دردسري شده واسه ما!
یا باید بي خیال همه چي بشم و هر چي میخوام را بگم حالا میخواد خوششون بیاد!
میخواد خوششون نیاد!
یا باید بي خیال "خود واقعي" خودم بشم!
خلاصه گیر کردم خ�ــــن!
ولي یاد گر�تم همه چي را بگم... پس:
انتظار هر حر� و یا عملي را از من در هر زماني داشته باشید!

Wednesday, October 02, 2002

آقا بالاخره یک خبر از دانشجوهاي زنداني دراومد...
این آقاي خاتمي هي مي گ�ت دانشجویان خودشون میدونن
چیکار کنن و خلاق هستن... ما باور نمیکردیم!
به در میگ�ت که دیوار بشنوه!
آقاي باطبي که اون تیپ چه گواراییش باعث شهرت
جهانیش شد دیدید چه ابتکار عملي از خودش نشون داد؟!
چجوري 10 سال زندان را سه ساله تموم کرد! ابتکار
عملي از خودش نشون داد که دهن همه وا موند!!
�رار کرد آقا! �رار...
چجوریش را من نمیدونم! مطمئنم شماها هم نمیدونید!
یک زنداني سیاسي به اون خوش تیپي و معرو�ي سوت ثانیه
تهران را به مقصد استکهلم ترک کرد!! ایشون الان در استکهلم
تشری� دارند! به این میگن ترقي...
حالا یک عکس زیبا از این چه گواراي ایراني ببینید و آرزو
کنید که زندان �قط جاي جنایتکارها باشه...
همه ما در یک مواقعي از زندگیمون به یک جاهایي
رسیدیم که ت�کر گذشتهء شیرتوشیر و آینده شیرتوشیرتر(!)
مخمون را داغون کرده...
چرا اینجوري شد؟! چرا اونجوري نشد؟! حالا �ردا باید این کارو
بکنم! نه اون یکي بهتره... و از اینجور حر�ها...
دو سه روز پیش توي تاکسي نشسته بودم و در همین وضعیت
قاراشمیش به سر مي بردم. راننده هم شنگول بود!! مرتب با
مسا�رها شوخي مي کرد و چرت و پرت مي گ�ت!(از دید من)
یکي برگشت گ�ت: خیلي شنگولي !
راننده جوابي نداد و در حالیکه با دردسر از توي داشبردش
نواري را در میاورد همچنان به مزه پروني ادامه میداد.
نوار را گذاشت.از وسطاي یک آهنگ بود!
آهنگ که تموم شد به خودم اومدم و گ�تم...
مگه نه اینکه دستم به گذشته نمیرسه؟!
مگه نه اینکه آینده (�وقش 70 سال آینده) هم تموم میشه در
حالیکه نمیشه پیش بیني اش کرد؟!
مگه نه اینکه تنها هنگامه اي که در چنگال منه همین اکنونه؟!
پس با اکنون باش و بي خیال دیروز و �ردا...
آهنگ را گوش کنید...
هم اکنون منتظر نظرات و عقاید شما هستم...
takeaglanceatme@yahoo.com

Tuesday, October 01, 2002

یک سري به اینجا بزنید... من که حر�ي واسه گ�تن ندارم!
صداي لرزان و پر لکنت یک جوان! �ریادهایي که در پس
ضع� حنجره ناله مي نمود! و اشک هایي که در کویر چشم
تبخیر مي شد...
همهء اینها کا�یه تا عبارت "غـــــــربـــــــــت" ت�سیر و تعبیر بشه!
کسانیکه رادیوي علیرضا میبدي را در روز سه شنبه گوش دادن
میدونن که من دارم چي میگم و از کي میگم...
جواني 31 ساله بنام ا�شین!
میبدي با آن همه تبحر... �رنودي با کوهي از اراده در مقابل
ضجه هاي جوان خاموش ماندند. و چه زیبا نمایش داده
شد زوال عظمت ملتي که استقلال و آزادي را از ابتدا �قط
در شعار مي جست...


موسيقي ه�ته: هايده ارزنده اي كه هرگز نخواهد ر�ت...